تبليغاتX
کلبه بارانی
 

پرواز می کردم.

می چرخیدم به دور چشمانت.

می چشیدم چه آسان طعم حرفهایت را از لبانت

می خواندم چه بی مهابانه جمله های نگاهت را.

چه خوش جامی از عشق به من نوشاندی که روز به روز مست ترو مست تر می شوم.

و تو آرام بودی!

آنقدر گرم عشق و شیطنت بودم که سکوتت را نپرسیدم.

حالا دلم می گیرد وقتی به یادم می آورم که چگونه آرام آرام کنارم راه می آمدی

تا انتهای کوچه ایکه آن شب نور باران ترین کوچه ی دنیا بود.

انگار ستاره ها چراغانی شب کوچه بودند.

چلچراغهای بی انتهای خلوتی و سیاهی بودند.

دلم می گیرد.

تو آرام بودی!

خاموش ,مثل زمین

مثل روز بی خورشید

کجا سیر می کردی؟

در کدام کوچه باغ قدم می زدی؟

ساکت بودی.

دلم می گیرد وقتی سکوتت در گوشم می پیچد.

می خواهم بگریم

از بی کرانگی قلبت که آن را اینگونه به بازی گرفتم.

شاید در سکوتت به این می اندیشیدی که من شاید روزی تو را مثل حالا نمی بینم.

من از پشیمانی و پریشانی ام هر چه بنویسم کم است.

ثانیه هایی را قرن وارانه گذرانده ام که نمی توانی حتی تصور کنی.

آیا لبریزی اتاقم از بی رنگی و بی امیدی برای تاوان کافی نیست؟

آیا باز شدن پنجره هایم رو به دیوار تاوان نیست؟

آیا اشکهای گاه و بی گاهم ,بی خوابی های کابوس وارم ,ثانیه های کند گذرنده ی زندگیم...

آیا تو می پذیری اینقدر بکشم؟

بهارکم!

از هر برخورد و نگاهت می توان سالها خاطره نوشت.

نزدیک ترینی به من و در عین حال دورترین...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 2:20 قبل از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
بدون تو مرا هیچ سببی نیست تا زنده بودن را دیاری نو تجربه کنم  ...

اگر بدین سان باید زیست بی تفاوت ،

  در عصری که عشق های پاک را 

         در صندوقچه های قدیمی حیاط خلوت

                                              پنهان می کنند ...   

من  چه بی شرمم اگر فریاد دردم را به گوش پروردگارعشق نرسانم .

در دورانی که عصت عشق را آلوده می کردند ،  

 از خدایان عشق ، عصمت را به ارث بردیم ،

        معصومانه زیستیم ... 

  تا عشق را در صندوقچه های دلهامان پاک نگه داریم .

 

  ((  بدون تو   و بی تو ای دوست مرا هیچ سببی نیست ...))........

 

به جز تو ای گل ،

  مرا هیچ قدرتی نیست تا عشق را در گلی دیگر بجویم ..

زیرا تویی که تا حال ،

              از سالیان دور دست ، از دیار لیلی و مجنون ،

                               عشق را اندرون سینه ات نگه داشته ای .

 

            (( بی تو مرا هیچ قدرتی نیست ،

                      تا زنده بودن را در دیاری نو تجربه کنم ))

 

                                 ««  و . حسرت  »»

نظر یادتون نره دوستای خوبم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 11:0 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

تو را با من       ،،      مرا با تو    ،،  حکایاتیست بی پایان ...

 

امشب  ،       قاصد گل های دلم   غمگین تر از هر شب

به یادت اشک می ریزند ،

و من ماندم عجب ، از کار این نو قاصدان ساده و تنها .

 

در این شبهای بی باران

درون چشم های خسته ام در کوچه ی باران ،   قدم های دگر را می نهم ،

سوی تو و آنها که تنهایند در غربت سرای خویش ...

 

از این لحظه  ،             نه تو تنها  ،،   نه من  تنها  ،

که ما با هم شریک هستیم در غم های دلهامان .

به یاد تو من امشب اشک می ریزم ،

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:57 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود نویسنده ی خردمندی بود که عادت داشت هر روز صبح پیش از نوشتن کنار اقیانوس برود.روزی از روزها در حین پیاده روی در ساحل اقیانوس متوجه فردی در دوردست ها شد.همین طور که نزدیک و نزدیک تر می شد مرد جوانی را مقابل خود دید که به طرف زمین خم می شد و چیزی را بر می داشت و به آرامی به درون اقیانوس پرت می کرد.مرد خردمند هم چنان در حال نزدیک شدن با صدای بلند گفت:

 " صبح به خیر! چه می کنی؟ "

مرد جوان مکثی کرد و سرش را بالا آورد و پاسخ داد:

 " ستاره های دریایی را درون اقیانوس پرت می کنم. "

مرد خردمند گفت: " به گمانم می بایست می پرسیدم که چرا ستاره های دریایی را درون اقیانوس پرت می کنی؟ "

جوان جواب داد: "خورشید بالا آمده و مد هم تمام شده.اگر من آن ها را داخل اقیانوس پرت نکنم خواهند مرد. "

مرد با تعجب گفت: " اما مرد جوان مگر نمی بینی که ساحل کیلومترها ادامه دارد و ستاره های دریایی تا دوردست ها پراکنده شده اند؟ این امکان وجود ندارد که تو بتوانی تغییری در کل ماجرا ایجاد کنی. "

مرد جوان مودبانه حرف های مرد خردمند را گوش کرد.س۱س به طرف پایین خم شد ستاره ی دریایی دیگری از روی ساحل برداشت و به درون اقیانوس پرتاب کرد و پس از برخورد چندین موج به ساحل اقیانوس ادامه داد:

" حداقل این امکان وجود دارد که تغییری برای یکی از آن ها ایجاد کنم"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:46 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

مرد بي ايماني كه مربي شنا بود و چندين مدال المپيك داشت هر چيزي را كه راجع به خدا و دين مي شنيد مورد تمسخر قرار مي داد.
يك شب او به استخر سرپوشيده ي آموزشگاهش رفت.با اين كه چراغ ها خاموش بود اما نور ماه براي شنا كافي به نظر مي رسيد.
مرد جوان بالاي تخته ي شنا رفت و براي شيرجه زدن دستانش را باز كرد ولي ناگهان متوجه ي سايه ي بدنش شد كه بر روي ديوار همچون صليبي به نظر مي رسيد.
احساس عجيبي پيدا كرد.به سرعت از پله ها پايين آمد و چراغ را روشن كرد و در آن لحظه متوجه شد كه آب استخر براي تعمير خالي شده است.

--------------------------------

اینم یه عکس فانتزی که یکی از دوستای گلم فرستاده

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:43 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

روزی مردی ثروتمند در اتوموبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.ناگهان از بین دو اتوموبیل پارک شده در خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتوموبیل او برخورد کرد.مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سزیع پیاده شد و دید که اتوموبیلش صدمه ی زیادی دیده است.به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بلاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار ه زمین افتاده بود جلب کند.پسرک گفت:" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور بلند کردنش را ندارم.برای این که شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم."

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد.برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتوموبیل گران قیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند.اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور می شود که پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:29 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

روزي مردي خواب عجيبي ديد.ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آن ها نگاه مي كند.

هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما چه كار مي كنيد؟

 فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت.باز تعدادي فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد:شماها چه كار مي كنيد؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است.ما الطاف و رحمت هاي خداوند را به زمين مي فرستسم.

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.

مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي فقط عده ي بسيار كمي جواب مي دهند.مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسيار ساده فقط كافيست بگويند:

"خدايا شكر."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:28 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

روزي از روزها ميان رنگ هاي دنيا بحثي آغاز شد هر يك از آن ها ادعا داشت كه بهترين مفيدترين و بهترين رنگ است.

رنگ سبز گفت:مسلما من مهم ترين رنگم چرا كه علامت زندگي و اميد هستم.

رنگ آبي حرفش را قطع كرد و گفت:تو فقط به زمين نگاه مي كني بهتر است به آسمان و دريا هم نگاه و فكر كني.

رنگ زرد با تمسخر گفت:جدي مي گويي؟من خوشحالي و شادماني و گرما را به جهان مي بخشم.خورشيد ماه وستاره ها نيز زرد هستند.

رنگ نارنجي نيز شروع به تعريف كرد:من رنگ سلامتي و قدرت هستم.ممكن است در تمام اوقات نباشم اما هنگام طلوع و غروب كه ظاهر مي شوم زيباييم آن قدر چشمگير است كه هيچ فردي به شما توجه نمي كند.

رنگ قرمز ديگر نتوانست تحمل كند و فرياد زد:آهاي!من فرمانرواي شما هستم.من رنگ خونم و خون يعني زندگي.

بنفش از جاي خود برخواست و گفت:من رنگ جلال و بزگي و قدرت هستم.پادشاهان و سرداران و كشيش ها  و قديسين اغلب مرا انتخاب مي كنند چرا كه نشانه ي اقتدار و عقل هستم.

همين طور كه رنگ ها به يكديگر فخر مي فروختند ناگهان برق خيره كننده اي همه جا را روشن كرد و  رعد غريد و باران باريد.باران بي وقفه باريد و رنگ ها از ترس به آغوش هم پناه بردند.
در اين ميان باران شروع به صحبت كرد:
شما با يكديگر مي جنگيد و هر كدام سعي مي كنيد ثابت كنيد كه از ديگري برتريد.آيا نمي دانيد كه هر يك از شما براي هدف خاصي به وجود آمديد و منحصر به فرديد؟دستان خود را به من بدهيد و بياييد.
آن ها دست ها را به يگديگر دادند و به راه افتادند.
باران ادامه داد:
از حالا به بعد وقتي من مي بارم همه ي شما در پهناي آسمان ظاهر مي شويد تا به ياد داشته باشيد كه همگي مي توانيد با آرامش در كنار هم زندگي كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:20 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
                                                

اجازه دارم بگويم سلام؟ اجازه دارم بگويم دلتنگتان هستم؟ دلواپسم. دلشوره دارم. دست خودم كه نيست اين دلتنگي ها و دلنگراني ها. راستي  اجازه دارم سلام تك درخت پيري را كه پاييز به جانش افتاده ، برسانم؟... باور كن اگر همين ها را هم اجازه ندهي لال مي شوم و صبر مي كنم تا آن روز آرامش از راه برسد.

يعني آن روز مي رسد كه صبح با صداي تو براي نماز بيدار شوم؟ من كه هر شب به اين اميد پلك هايم را روي هم مي گذارم.

حالا كه اجاق دلتنگي روشن شده است بگذار بگويم كه شعله اي كه قلب مالامال از عشقم فوران مي كند آبي آبي است. شعله اي كه فقط به خاطر تو روشن است.

ديروز وقتي فرشته اي مهربان نامه ات را به دستم داد مثل هميشه يكباره دلم ريخت. مي بيني هنوز هم مثل همان روزها اول دلم مي ريزد و تا چند دقيقه زبانم بند مي آيد. کاش می دانستی تنها یک سلام از جانب تو برای من یعنی چه؟ يك سلام از طرف تو يعني خون تازه اي در رگهاي خشكيده من. يعني اميد به فردايي كه از راه خواهد رسيد.

عزيز ترينم، سرشار از نور و آواز، چشم به آينده دوخته ام. چشم به جاده اي كه تنها به سلام تو ختم مي شود. همين!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 8:1 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

 

 

 

    

 

 

 

 

 

 

چون زرد دید رویم آن  سبز نگار

گفت دیگر به وصل امید مدار

چون تودیگر مخالف شدی با ما

که تو رنگ خزان داری و ما رنگ بهار!

 

 

 اینم جواب شما که چرا:

 

فصل عاشقی تمومه

 

نوبت فصل خزونه

 

نوبت فصل جدائی

 

یا که مرگ بی بهونه

 

کاش می دونستی نازنین

چقدر دلم تنگه برات

کاش می دونستی که دله  

اونکه گذاشتی زیر پات

کاش می دونستی نازنین

که تا چه حد خرابتم

آبی نبودی و بازم

دیوونه ی سرابتم

تو آسمون اون چشات

بازم می خوام بشینم و

ستاره ها شو بشمرم

بدون دوستت دارم هنوز

اگر چه دلگیرم ازت

اگر چه خیلی دلخورم

چاره چیه؟چاره چیه؟

که دل گرفتار تو

بدجوری عاشقت شده

بدجوری تو کار تو

خیلی باهاش حرف می زنم  

اما به خرجش نمیره

انگاری از دوری تو

راس راسی داره میمیره!

 

 

تصویری بی شباهت

که اگر فراموش می کرد لبخندش را

و اگر کاویده می شد ،

گونه هایش به جست و جوی زندگی

و اگر شیار بر می داشت ،پیشانی اش

و از عبور زمانهای زنجیر شده با زنجیر بردگی

می شد من!

عینا

می شد من!

می شد من که لبخندم را از یاد برده ام

و اینک گونه ام...

و اینک پیشانی ام..

چنین ام من!

تصویرم را در قاب اش محبوس کرده ام!

و نام ام را در شعرم...!!

                                                                  

 

 

آبی نگاه :

 

 

 

 

 

توی آبی نگاه تو

یه دریا پنهون

تو گرمای دل پاکت

یه خورشید مهمون

تو تاریکی شبهای من

توئی مثل یه مهتاب

میاد چشمای زیبای تو

شبا با من توی خواب

تو ای دنیا رهایم کن

به عشق او دوایم کن

غم او دارد این سینه

صدایم کن،صدایم کن

از این دوری رهایم کن

ازاین هجران دیرینه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 7:54 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

باری دگر آهنگ رفتن کردم!

باری دگر باید بروم و کوله بارم را همچنان بر دوش خسته ام بکشانم

باز باید با فراموشی و اشک همراه و همسفر شوم!

باز باید در نزدیکی منزل تو چشمانم را ببندم و از آنجا بگذرم!

باز باید همه را در خواب بیخبر بگذارم و راهی شوم!

باز باید پای بر دل بگذارم و به رفتنی دوباره و کوچی مجدد یا

نه فراری همیشگی تن دهم!

و به مرگ دل رضایت دهم!

باز باید بروم

اما چرا؟

من می روم چون تو آمدی!

آری دیشب در خواب صدای پایی شنیدم که از پشت پنجره ی کوچه ی ما می گذشت!

صدای پای بی وفایی که همواره در پی شکسته غرور من بود!

می دانم اگر این شام سحر گشت و در مقابلم چشمانه تو را ببینم پاهایم با من نخواهند آمد!

پس حال می روم و تو بمان با اتاقه خالیه من با دفتر و نوشته های من و

بدان که من :

تا نهایت دوستت دارم

اما دگر نمی مانم تا مرا بشکنی و با لبخندی و تکان دستی مرا رها کنی که

اگر من به شکستم با تو رضایت می دادم فقط برای داشتنه تو بود و بس!

می روم تا بمانم و هرگز دیگر مرا مجوی!!

گریزانم آری از تو و فریب چشمانت که می دانم فریب است

و دروغ اما ن مقابل آن خود را نبازم!

دیدار مجدد تو برای من همان شکستی ابدی ست! من میروم!

خدا یارت!

بازم میام ناگفتنی هامو بگم!

 

می توان در

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 7:48 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

سلام بر فرشته اي كه بالهايش را نذر سلامتي تو كرده است و دعاهايش بوي "امّ يجيب" چشمان تا سحر بيدار تو را مي دهد.

اگر تو بخواهي همه شعر هايم را كه با نفسهاي كلام تو بافته ام به قناري ها خواهم بخشيد تا بهشت گم شده در خوابهاي كودكان، از چشمان بي شكيب گلهاي محمدي سر بلند كند.

كسي به من نمي گويد چرا نبايد بر صورت ماه خوابهاي پريشانم را نقاشي كنم و چرا نبايد حتي براي يكبار هم شده پهلوي آتش گرفته زمين را به مرهم لبخند مهربان تو آشنا كنم.

چند روز است كه هر صبح همه دلشوره هايم را به ترنم رودي از كلام تو مي سپارم و سبك تر از تصوير يك پروانه در كاسه ي آب تازه مي شوم و حالا بعد از آن همه سال، رؤياي باز  شدن پنجره اي رو سكوت، برايم تعبير مي شود.

حالا مي فهمم كوههايي كه  گره بر ابروهاي خود انداخته اند نه از هذيانهاي شبانه من چيزي مي دانند و نه حتي براي يكبار عبور "خِضر" نگاهت را تجربه كرده اند.

 و من چقدر خوشبختم كه به هر آينه اي نگاه مي كنم تنها تو را مي بينم. همين!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 7:46 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

قاصدکی به صحرای دلتنگی ما قدم نهاده بود و به نگاشته های من معترض شد که

چرا از خود نمی گویم؟

از خود چه بگویم؟

چه بگویم؟ خود یعنی دیانا،

 دیانا، همانی که شکسته!

 شکستم بی دلیل نیست اما دلیل آن عشق و عاشقی هم نست!

فکر مکنید نا امیدم که من سر اسر امیدم! اما آنقدر امید ندارم که بیشتراز این 

 بتوانم با دردهای دنیا بسازم!

دنیا مرا شکسته خواست و روزگار مرا خورد شده خواست!دلم را پر غصه نمود!

و رود چشمانم را خشکاند!

در اعماق دلم و در ورای چهره ی صلب دیانا نسرینی خسته آرمیده است .

هیچکس فرصت نکرد و مهلتی هم نداد تا نسرین بر خیزد ،هیچکس نسرین را نخواست !

 تا با آخرین لغزش پای نسرین در کوره راهه زندگی دیانا از تنه نسرین برخاست

او را با سکوت طلسم کرد و حال نسرین جز این اشعار و گفته ها هیچ نمانده است!

 پس از من این نگاشته ها ملول مشو!

مخاطبم ای تک تک قاصدکهایم!

توئی که اینجا آمدی خوش آمدی

بمان ،که بود و نبودت در حاصلخیزی خاک دله من اثر بسیار دارد ، اینجا را کاشانه ی

 خود ساز !

همسایه ی من شو!

با من باش!

و حال که به رازه سکوت گل وحشی پی بردی!

با تمام باقی مانده از احساساتم و با گرمای باقی مانده از دستانه یخ زده ام

گل وحشی ام

 را به شما می سپرم!

قاصدکها یم

        تنهایش مگذارید!

                                          

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 7:43 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

آمدم با آغوشی باز به سوی صحرای دلتنگی ام که مدتی ست بی خبر از آن بودم

آمدم با شوقی بزرگ توام با بغض از درد دوری قاصدکهایم

آمدم بمانم تا هر پنجره ای که گشوده شد  از ورای پرده گل وحشی دیده شود

قاصدکهایم همچنان بودند و من تنهایشان نگذاشتم و هر لحظه از آنها در صحنه ی ذهن من یادی بود!

بر بالهای خاطره همسفر آنها بودم

و لحظه لحظه ها را برای بازگشتم به صحرایم ،خانه ی آرامشم را با دلتنگی سپری کردم!

حال آمده ام تا بگویم با شما تنهائی را فراموش خواهم کرد و

دستی هست که دل بتواند به امید آن ادامه دهد زندگی  را در این دشت خشک بی

عاطفه !

تا به او که فکر می کرد با مرگ خاطراتم خواهم مرد

ثابت کنم بی او  و خاطراتش هم زندگی هست!

هست و من زنده ام!

آمدم تا گل وحشی خیال خود را در آغوش خاطرات جای نگذارم و دست به دست او برخیزم شتابان به سوی نور به سوی بارانی از وفا!

صحرا را به آشوب خواهم کشید فریاد برخواهم آورد و باتمامی گلهای دشت تبانی خواهم کردو با قاصدکها همسفر گردیم

که ازاین صحرای خشک به سوی دشتی پر از لاله و نسرین کوچ کنیم و دور از رفتن وجدایی با هم زیست کنیم!

 و با شما باشم تا لحظه ی و جودم

با من باشید!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 7:40 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

ديروز پس از مردن ادم برفي شد***** آب تمام تن آدم برفي امروز دوباره كودكي را ديدم سرگرم به جان دادن آدم برفي***** او دكمه ي چشم هاي زيبايش را مي دوخت به پيراهن آدم برفي *****او شال ندارد ،نه!ولي دستش را انداخته برگردن آدم برفي *****خورشيد طلوع كرد ، كودك برداشت آهسته سر از دامن آدم برفي هي برف به آفتاب مي زد ، *****مي گفت برگرد !...برو!... دشمن آدم برفي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 0:54 قبل از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
قصه ی عشق و دیوانگی

 

  در زمانهای بسیار قدیم وقتی که پای بشر هنوز به زمین نرسیده بود قفضیلت ها و تباهی  دور هم  جمع شدند

  خسته تر وکسل تر از همیشه.....  ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید بازی کنیم  مثلا قیم باشک..............

  همه از این پیشنهاد خوشحال شدند. دیوانگی فریاد زد من هم چشم میگذارم وچون کسی دوست نداشت بدنبال

  دیوانگی بگردد همه قبول کردندکه دیوانگی چشم بگذارد و بدنبال انها بگردد   دیوانگی جلوی درختی رفت

              وشروع کرد به شمردن  یک.....دو.....سه..... همه رفتند تا جایی پنهان بشوند

                                 لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد

                                 خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد

                                 اصالت میان ابرها خود را پنهان کرد

                                    هوس به مرکز زمین رفت

                    دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم ولی به ته دریا رفت

                       طمع داخل کیسه ی که خودش دوخته بود  پنهان شد

  و دیوانگی همچنان می شمرد هفتادونه .... هشتاد.....هشتادویک.....همه قایم شده بودند بجزعشق که همچنان

    مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب هم ندارد چون پنهان کردن عشق مشکل است.

  دراین حال دیوانگی داشت به پایان شمارش نزدیک می شد نودوشش.....نودوهفت....نودوهشت.....هنگامی

                       که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و داخل گل رزی پنهان شد.

  دیوانگی فریاد زد دارم میام ...دارم میام ..... و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی تنبلیش آمده

             بود و جایی پنهان نشده بود بعد هم  لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود

                             دروغ ته دریا و هوس را در اعماق زمین

                              یکی یکی همه را  پیدا کرد بجز عشق .

                              دیوانگی از یافتن عشق ناامید شده بود.

     حسادت در گوشش زمزمه کرد تو باید فقط عشق را پیدا کنی و او  در بوته گل رز است.

  دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درختی جدا کرد وآن را با شدت وهیجان زیاد در بوته گل رز فرو

                           کرد ....دوباره ودوباره  تا با صدای ناله ی متوقف شد.

  عشق از پشت بوته رز خارج شد در حالی که دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از لابلای دستانش

                   خون می چکید. شاخه به چشم عشق فرو رفته بود و کور شده بود.

              دیوانگی گفت : من چه کردم من چه  کردم  ... چگونه می توانم جبران کنم ؟

  عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی ولی اگر می خواهی جبران کنی راهنمای من باش و این

        چنین است که بعد از آن عشق کور و دیوانگی با هم به دلهای انسان ها سر می زنند.

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 0:52 قبل از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته گفتم:

می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی

در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه

 فریاد بلندی زدم و گفتم:

وقتی از تو جدا شدم در لحظه ی دیدار اشکی نریختم زیرا تمام

اشکهایم را برای به دست آوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ

شدند با حرف نگفته ی خود و سکوت تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:20 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري


سر خود را مزن اينگونه به سنگ   
دل ديوانه ي تنها دل تنگ!
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه ي جان را مدران
مكن اي خسته ، درين بغض درنگ
دل  ديوانه ي تنها ،دل تنگ!
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي ، آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش ، سرشارترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوار ترين
چه دل آزار ترين شد! چه دل آزار ترين ؟
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند ،
نه همين در غمت اينگونه نشاند ؛
با تو چون دشمن ، دارد سر جنگ !
دل  ديوانه ي تنها ، دل  تنگ !
ناله از درد مکن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از اين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
دل ‌ديوانه ي تنها ، دل تنگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:17 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

پاييز با تو از راه رسيد ... و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ... و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ... و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي.... تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر نيازت مي توانم زندگي کنم. من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد. دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ... شانه هايت چه غريبانه مي لرزد............ از ترس جدايي بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:12 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

اين قفسه سينه كه مي بيني يه حكمتي داره ، خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت ، يه پوست نازك بود رو دلش . يه روز آدم عاشق دريا شد آنقدر كه به تمام وجودش خواست تنها چيز با لرزشي كه داره بده به دريا . پوست سينشو دريد و قلبشو انداخت تو دريا ، موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي . خدا دل آدمو از دريا گرفت و گذاشت تو سينش . آدم دوباره آدم شد ولي امان از دست اين آدم . دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد ، دوباره پوست نازك تنشو كند و دلشو پرت كرد ميون جنگل ، باز نه دلي موند نه آدمي ، خدا كم كم داشت عصباني مي شد ، يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محكم گذاشت تو سينه اش . ولي مگه اين آدم ،آدم مي شد . اينبار كه سرشو بالا كرد يه دل كه داشت هيچي با صد دلي كه نداشت عاشق آسمون شد . همه اخم تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو كند و باز دلشو پرت كرد ميون آسمون ، رل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خد . نه ديگه ..... خدا گفت...... اين دل واسه آدم دل نمي شه . آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمين افتاده بود ، خدا اينبار بس كه از دست آدم ناراحت بود يه قفس كشيد روش . آدم كه به خودش اومد ديد اي دل غافل ...... چقدر نفس كشيدن واسش سخت شده ، چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده ، دست كشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي كشيد ..... همچين كه از آهش رنگين كمون درست شد . و اين براي اولين بار بود كه رنگين كمون درست شد . بعد هي آدم گريه كرد هي آسمون گريه كرد . روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشك مي ريخت . آدم بيچاره دونه دونه اشكاشو كه ميريخت رو زمين ، شكل مرواريدي مي شد و بر مي داشت و پرت مي كرد طرف خدا تو آسمون . تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس و در بياره . اينطور بود كه آسمون پر از ستاره شد . ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت . خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت ، يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره كرد ، ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محكمي گذاشته . دلشو ديد كه اون زير طفلكي مثل دل گنجشك مي زد و تالاپ تولوپ مي كرد . انگشتاشو كرد زير همون ميله درست روي دلش بود به همه زوري كه داشت اونو كند . آخ ...... اونقدر دردش اومد كه ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد . خدا از اون بالا همه چيز نگاه ميكرد ، دلش واسه آدم سوخت . استخونو برداشت ماليد به دريا و آسمون و جنگل . يهو همون تيكه استخوان روي هوا رقصيد و رقصيد ، چرخيد چرخيد ، آسمون رعد و برق زد. دريا پر شد از موج و طوفان و درختاي جنگل شروع كردن به رقصيدن . همون تيكه استخون ياش يواش شكل گرفتو شد يه فرشته ، با چشاي سيام مثل آسمون شب ، با موهاي بلند مثل آبشار توي جنگل ، اومد جلو دست كشيد روي چشاي بسته آدم . آدم چشاشو باز كرد اولش هيچي نفهميد ، هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نگاه كرد . فرشته رو كه ديد با همون يه دل كه نه صد دلي كه نداشت عاشقش شد . همون قد كه عاشق آسمون و دريا و جنگل بود ،‌نه .... خيلي بيشتر ، پا شد و فرشته رو نگاه كرد ؛ دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا كه استخونشو كنده بود . خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولي دل آدم كه از بين اون ميله ها در نيومد . بايد دو سه تا از اونا رو مي كند، تا دستاشو برد زير استخوان قفسه سينه اش فرشته خرامون خرامون اومد جلو ،‌دستاشو باز كرد و آدمو بغل كرد . سينشو چسبوند به سينه آدم . خدا از اون بالا فقط نگاه مي كرد با يه لبخند رو لبش . آدم فرشت رو بغل كرد ، دل آدم ياش يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه ي فرشته خانوم ، فرشته سرشو آورد بالا و تو چشماي آدم نگاه كرد . آدم با چشاش خنديد . فرشته سرشو گذاشت رو سين آدم و چشاشو بست .
آدم يواشكي به آسمون نگاه كرد و از ته دل دست خدا رو بوسيد . اونجا بود كه دل آدم براي اولين بار احساس آرامش كرد . خدا پرده آسمونشو كشيد و آدمو با فرشته اش تنها گذاشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:8 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

هوا سرد بود و باران آرام آرام از دل سرد آسمان مي باريد ، زمين خيس شده بود و آسمان تيره

 و تار، ساعتي مانده به رفتن خورشيد و آمدن ماه ، گوشه اتاق همان جاي دنج و ساکت هميشگي شمعي آرام مي سوخت ، مي تابيد و به همه نور مي داد و با شعله کوچک و کم نورش همه جا را نيمه روشن مي کرد، ذره ذره آب مي شد و در تنهايي و سکوت غم بارش با خود زمزمه مي کرد و تنهايي و سکوت را مي شکست ، اتاق تاريک و خلوت بود ، سکوت بود و زمزمه دلتنگي هاي شمع ، شمع تنها با خود زمزمه مي کرد و از غريبي و تنهايي مي گفت و خود را تسکين مي داد

داشت مي گفت و مي گفت که صدايي او را به سکوت فرو برد ، صداي برخورد يک جسم کوچک و بي جان با شيشه پنجره اتاق ، شمع متحيّرانه نورش را رو به پنجره تاباند زير نور کم رنگش پروانه خسته و خيسي مي درخشيد ، پروانه اي با بال شکسته . بادي آرام وزيد و پنجره را با سختي به کناري کشيد پروانه مجروح را با آن جسم کوچک سردش به داخل آورد و رو به شمع کوچک گفت :  با نورت و با گرمايت او را گرما ببخش ، من شاهد بودم که او مسافت زيادي را براي ديدن تو زير اين باران ، بي رمق و تنها پيمود تا بالا خره به تو رسيد ، او را گرما ببخش .

باد زوزه اي سر داد و از لاي پنجره اتاق بيرون رفت و پنجره آرام بسته شد . شمع که با ورود باد شعله کوچکش رنگ مي باخت و داشت محو مي شد ، حيران ماند که با اين زخمي چه کند آرام نورش را روي صورت پروانه تاباند و تمام انرژي خود را در شعله کوچکش جمع کرد تا پروانه عاشق را گرما ببخشد . پروانه به بال هاي کوچکش تکاني داد و بدن کوچکش را که با نور شمع گرم مي شد جا به جا کرد چشمهاي نيمه بازش را رو به شمع کرد ، خسته و بي رمق لبخندي به لب نشاند و در اوج خستگي رو به شمع گفت :اي به فداي تو من !

شمع حيران او را مي نگريست و بر روي او مي تابيد ، پروانه دوباره بي جان شد ،  شمع در سرگرداني سير مي کرد . صداي بارش باران به گوش مي رسيد و بوي نم نمش همه جا را فراگرفته بود . پروانه دوباره جان گرفت باز بي رمق لبخندي به لب نشاند و به بال هايش تکاني داد ، داشت گرم مي شد شمع آهسته و نجوا گونه گفت : تو که هستي ؟ از کجا آمده اي ؟! .

پروانه درخشيد ، خوشحال شد ، صداي شمع را که شنيد حيران شد ، بغض کرد و گفت : اي من به فداي تو، من پروانه ام همان عاشق سر گشته و حيران تو ، همان دلبسته گرما و نور تو، همان پروانه تو  ، من از بيدي بلند و جوان که بسيار از اين جا دور است به اين جا آمده ام فقط به شوق ديدنت . شمع گفت : تو خسته و خيسي ، بالت شکسته ،استراحت کن من با نور خود بدنت را گرما مي بخشم تا زود تر خشک شوي . باران مي باريد ، پروانه بال هايش را با شوق تکاني داد با بغض به شمع نگاه کرد يک نگاه طولاني و پر از راز اما چيزي نگفت انگار که لبهايش را به هم دوخته اند . دوست داشت فقط شمع را نگاه کند و زير نور زيبايش بدرخشد ، دوست داشت مي توانست پرواز کند و خود را به او برساند به گوشه اتاق و خود را در نور شمع محو و نا پيدا کند ، اما باز بي رمق شد . مدتي گذشت پروانه هم خشک شده بود و براي خود و معشوقش ترانه اي را زمزمه مي کرد ، باران هم آرام شده بود و  ترانه پروانه را گوش مي کرد ترانه اي که تا بيدهاي سرسبز هم رسيد و باد را به رقص آورد ، ماه انبوه ابر ها را کناري زد و دل آسمان را شکافت تا بيرون بيايد و به ترانه پروانه گوش بسپارد، ترانه اي که جوي ها را به گردش و خروش آورده بود و زمين را دلتنگ کرده بود شمع آرام و بي صدا گوش مي داد ، چقدر اين پروانه زيبا مي خواند ، چقدر اين پروانه زيبا بود .

شب از نيمه گذشت ، اما پروانه يک نفس مي خواند انگار اصلا خسته و بيمار نيست ،. شمع آرام چشمهايش را بست و به خواب فرو رفت . صداي گنجشکها از دور به گوش مي رسيد ، صبح شده بود و خورشيد از خواب بيدار شده بود و نورش را به داخل اتاق مي تاباند انگار مي خواست شمع را هر چه زودتر بيدار کند .

شمع خميازه اي کشيد : چه شب طولاني بود، چقدر خوابيدم ، آه پروانه زيبا کجاست؟ . شمع که تازه بيدار شده بود فهميد که چقدر کوچک شده ، ذره ذره آب شده و خبري از پروانه مجروح نيست ، به زحمت نورش را قوتي بخشيد تا خود را به بالاي کاسه اي که در آن بود برساند

ديشب همه جا را مي ديد اما حالا نمي توانست ،خيلي آب رفته بود ، شمع اطراف را جستجو کرد اما اثري از پروانه نبود  ! فقط تکه هايي سوخته از پر و بالش که بر گرداگرد شمع چون گرد گلي ريخته بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:7 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
اگر نمی توانی درخت کاج روی تپه باشی ،

پس بوته ای باش در يک دره ، اما

زيباترين بوته کوچک در کنار جويبار...

بوته باش ، اگر نمی توانی درخت باشی .

اگر نمی توانی بوته باشی ،  پس علف کوچکی باش

و با سرافرازی و رضايت در حاشيه جاده  بايست .

اگر نمی توانی ماهی بزرگي باشی،  پس يک ماهی قرمز کوچک باش .

اما سرحال ترين و شادترين ماهی کوچک در درياچه

نه تنها ناخدا ،  بلکه سرنشين نيز بايد بود.

برای همه ما جا وجود دارد.

کار بايد کرد ، کم يا زياد ...

اگر نمی توانی جاده باشی ،  پس فقط يک گذرگاه باش .

اگر نمی توانی خورشيد باشی ، پس يک ستاره باش .

اين بزرگی نيست که باعث پيروزی و يا سقوط تو می شود ...

هرچه هستی ،  بهترين باش ...

                DOOSET DARAM

                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:4 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
دوستم داشته باش                   
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
دوستم داشته باش
که تويی در نگهم، تو نوايم هستی
دوستم داشته باش.
چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است
رود ســـــــرمست من است.
من تو را می جويم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پويم
شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.
آه اگر پلک زنم
نکند محو شوی!
آه اگر گريه کنم
نکند پردهء اشک، نقش زيبايت را اندکی تيره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.
آه، آن شب نرسد
يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:3 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

اینم قالب بسیار زیبا که کار خودمه

 

طریقه استفاده از قالب قلب
نصب قالب اصلی وبلاگ :                                     

۱ . وارد سایت بلاگفا شده ٬ نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد کنید و وارد کنترل پنل وبلاگتان شوید .
۲ . به قسمت ویرایش قالب رفته و تمام کدهای موجود را پاک کنید .
۳ . کدهای زیر را کپی کرده و جایگزین کدهای بلاگفا کنید .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/16ساعت 5:19 قبل از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

.....من همونم که همیشه...

          ...غم وغصم بی شماره...

                     ...اونیکه تنها ترین...

                                 ... حتی سایه ام نداره...

                                             ...این منم که خوبیامو...

                                                       ...کسی هرگز نشناخته...

                                                                  ...اونکه در راه رفاقت...

                                                                             ...همه هستی شو باخته...

                                                                  ...هر رفیق راهی با من...

                                                        ...دوسه روزی همسفر بود...

                                             ...ادعای هر رفاقت...

                            ... واسه من چه زودگذربود...

                 ...هر کی بازمزمه عشق...

  ... دو سه روزی عاشقم شد...

                ... عشق اون باعث زجر...

                               ...همه دقایقم شد...

                                      ...اونکه عاشق بود عمری...

                                                  ... ز جدا شدن می ترسید...

                                                              ...همه هراس وترسش...

                                                                         ... به دروغش نمی ارزید...

                                                             ... چه اثرازاین صداقت...

                                                   ... چه ثمرازاین نجا بت...

                                          ... وقتی قد سرسوزن...

                          ... به وفا نکردیم عا دت...

اونی که باید عاشقم باشه و به عشقم وفاذار باشه برام بوده و هست

این متن و برای اونایی گذاشتم که با خیانت به عشق رفاقت صادقانه دارند نه با وفاداری به عشق

امیدوارم حرف دلشو بشنوی و معنی شکستن رو بفهمی و درک کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت 2:23 قبل از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

به نام عشق



به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان



*************************************************************************



قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا


----------------------------------------------------------------------------------


گلدان سفالي قلبم ترک خورده است !!بيا آن را ترميم کن با قلب سرشار از مهرت ... به دنبال نارنج ميگردم !! به دنبال عطري که وجودم را لبريز از عشق کند .



هر لحظه از خود مي پرسم آيا کسي مي آيد تا نيلوفرهاي سينه ام را به سرزمين سرسبز عاطفه دعوت کند ؟ ... نمي دانم .



اما مي دانم که تو مي آيي و سرزمين دلتنگي هايم را با آن اميد بي انتهايت نابود مي کني ...مي دانم که مي آيي و سرم را در زانوانت مي گيري و به من فرمان گريه مي دهي تا ديگر مرواريدي در چشمانم اسير نباشد .



من به همه چيز شک کردم ... به پرواز پرستوهاي شبگرد !! به عشق گلبرگ هاي خونين شقايق به نسيم !! به صداي بلبل !! به قشنگي دريا .... اما ... اما به صداي قلب تو اعتماد کردم که روزي صداي قدمهايت را بر روي ديوار گلي قلبم مي شنوم ...



مي نويسم بر روي آسمان زيباي خاطراتم که دوستت دارم تا ابد ...تا هميشه !


------------------------------------------------------------------------------------------------------------


امشب خيلي دلم مي خواستت ... از بس بهونه ي تو رو گرفت آوردمش اينجا (موچول و ميگم)... بوي تو رو ميده ...خيلي دلم برات تنگ شده ... بد هوا کردي منو حسابي ...کلي حرف باهات داشتم امشب ...دوست داشتم بودي تا پشت سر هم صدات بزنم ....دلم ميخواد صدات کنم ....سميراي قشنگم !! همسفر نازنينم !! عشق اول و آخرم ....



براي ديدنت ثانيه ها رو مي شمرم البته به قول خودت با ساعت عشق ....



براي محکم کاري :



" خيلي دوست دارم "


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اگر ميتونستم همه خيابونا رو پر ماشين مي کردم تا وقتي مي خوايم از خيابون رد شيم دستمو بگيري...همه زمينارو پر برف مي کردم تا واسه اينکه سر نخوري بازومو بگيري...هر شب بارون مي باروندم تا بريم يه گوشه زير يه سرپناه بشينيم حرف بزنيم...عقب همه تاکسي هارو پر مسافر مي کردم تا مجبور شيم دوتايي جلو بشينيم


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


چقدر از خودم دلخور مي‌شم وقتي اين همه درد و رنج دور و برم رو مي‌بينم و مي‌دونم که واسه برطرف کردن هيچ کدومشون کاري ازم ساخته نيست، چقدر از خودم بدم مياد وقتي مي‌بينم کسايي رو که واسم خيلي عزيزن و دارن از غصه پرپر مي‌شن و من ...، چقدر از دست خودم ناراحت مي‌شم وقتي... ؛ و خيلي بيشتر از خودم نا اميد مي‌شم وقتي فکر مي‌کنم همه درها به روم بسته شده و از اونم حتي نا اميد مي‌شم!!!


از اون که نبايد نا اميد ‌شد، اون که هميشه باهاته و تا حالا کارهاتو خودش روبه راه کرده، اون که هميشه کنارته، اون که واقعاً دوسِت داره و هميشه داره صِدات مي‌کنه،‌ اوني که هرگز نا اميدت نکرده، اوني که بهترينه.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------


فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------


گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------


در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد باشد!!مي دهم با تمام وجود........


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،ماهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتن تو


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


يك مطلب جالب و طنز



آ قا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم" خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد. آقا الاغه خوشحال شد . دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد. آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند. چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت. آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


پاييز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گريه دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم* چون تو را دوست دارم*


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عشق رو " اد" کن .. به احساسات قشنگت" پي ام" بده .. غم ر و " دليت" کن براي غرور" آف" بزار بگو بشکن آخه دنيا دو روزه .. و خيانت رو"هک" کن ازانسانيت " کپي" بگير و " سندتوآل" کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت" کن از زيبا ترين خاطره هاي زندگيت" وب" بگير


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بيائيد يه كمي عاشق باشيم ، بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ، بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم بيائيد داد بزنيم و بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون


آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات سبز سبز مثل جنگلهاي شمال مي شه و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه بيا مهربون كه فردا ديره...................


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


Love مخفف عبارات



Lake of sorrow (درياچه ي غم)



Ocean of tears (اقيانوس اشك)



Valley of death (دره مرگ)



End of life (آخر زندگي)!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


حتي عاقلترين مردمان نيز زير بار سنگين عشق خم مي شوند اما به راستي عشق به سبکي و لطافت نسيم خوش است


عشق تو را متعادل و متعالي مي کند.....وقتي عاشقي، با هستي در يک تبادل و ارتباط عميق قرار داري ، همه چيز در يک سطح مساوي قرار دارد ، با ارزش مساوي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار مي‌كشند. خيلي سريع براي كساني كه مي‌ترسند. خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگين‌اند. خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند. ولي براي كساني كه عاشق‌اند زمان جاودانگي دارد


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عشق مثل آب ميمونه.....که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است..


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


فاصله ي بينمون رو هك(Hack) كن. عشقي كه تو قلبته برام سند(Send) كن. از عشقي كه تو قلبم هست وب بگير تا ببيني كه چقدر دوست دارم. از خاطره هامون كپي(Copy) بگير و همه جا پيستش(Past) كن. به رفاقت پي ام(PM) بده و ازش بخواه كه بين ما باشه. گله ها رو دليت(Delete) كن جاش صداقت رو ادد(ADD) كن.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------



بي تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم هاي هاي گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهاي بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميداني که هستم؟ تو به من خنديدي و گفتي که باز هم در اين دنياي زيبا چشم بر خوبيها بستم


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سه کبريت روشن ميکنم اولي براي ديدنه چشمانت دومي براي ديدن لبانت سومي براي ديدن صورتت بعد تاريکي، تا هر چه ديده ام به ياد بياورم


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


دنيا:يه واژه كه تو همون نگاه اول ريا و زشتي رو ميشه توش ديد---------------------- عشق:واژه اي كه به بازي گرفته شده-----------------محبت:كاري كه حالا هيچ كس به رايگان واسه كس ديگه اي انجام نميده------------------دوستي:چيزي كه واقعيش خيلي گرونه اما مصنوعيش شده سه تا صد تومن----------------دوست:چيزي كه بجاي ارامش بخشيدن بهت بيشتر خستت ميكنه---------------عاشق:واسه اين يكي نميدونم چي بگم


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



وصيت نامه من


بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند


------------------------------------------------------------------------------------------------------


معني دوستت دارم يعني چه؟


( د ) : داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام


مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند .


( و ) : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد .


( س ) : سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني .


( ت ) : تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم .


( ت ) : تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست .


( د ) : دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام .


( ا ) : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري .


( ر ) : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد .


( م ) : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سازنده ترين کلمه" گذشت " … آن را تمرين کن .



پرمعني ترين کلمه " ما "… آن را به کار ببند.



عميق ترين کلمه " عشق "… به آن ارج بنه .



بي رحم ترين کلمه " تنفر"… از بين ببرش .



سرکش ترين کلمه " هوس "… با آن بازي نکن .



خودخواهانه ترين کلمه " من "… از آن حذر کن.



ناپايدار ترين کلمه " خشم "… آن را فرو ببر.



بازدارترين کلمه " ترس "… با آن مقابله کن.



با نشاط ترين کلمه " کار"… به آن بپرداز.



روشن ترين کلمه " اميد "… به آن اميدوار باش.



سخت ترين کلمه " غيرممکن "… وجود ندارد.



عاقلانه ترين کلمه " احتياط " … حواست را جمع کن.



زيباترين کلمه " راستي "… با آن روراست باش.



دوستانه ترين کلمه " رفاقت "… از آن سوء استفاده نکن.



و هدفمندترين کلمه " موفقيت "… پيش به سوي آن .


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



هفت نصيحت مولانا



گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)



باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)



اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)



وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)



متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)



بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )



اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


به چشمان مهربان تو مي نويسم حکايت بي انتهاي عشق را تا بداني که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم و به پاکي چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم...........



اگر تو را نداشتم ...



اگر تو را نداشتم شايد هيچ وقت نبودم تا ....



اگر تو را نداشتم شايد هيچ گاه معناي عشق را نمي فهميدم تا....



اگر تو را نداشتم شايد دفتر خاطراتم براي هميشه خالي مي ماند تا ....



اگر تو را نداشتم شايد هيچ گاه نمي دانستم رويا به چه معناست تا ....



اگر تو را نداشتم شايد.........................................



اما حال که تو هستي پس ...



حال که تو را دارم زندگي خواهم کرد


----------------------------------------------------------------------------------------------------------


بگذار آن باشم که در کوهساران با توگام برمي دارد


بگذار آن باشم که در کنار توگل مي چيند


بگذار آن باشم که ازژرفاي احساسات خود به او مي گويي


بگذارآن باشم که رازهايت را به او مي گوي


بگذارآن باشم که درغم به سوي او مي روي


بگذارآن باشم که در شادي همراه او مي خندي


بگذارآن باشم که تو عاشقش هستي و من معشوقش.


------------------------------------------------------------------------------------------------------------



مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم


مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم


مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم


من در قلبم تو را دارم


پس با قلبم تو را صدا مي زنم


و با قلبم به سوي تو مي ايم


وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم



هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بيکران دوخته ام.


هنوز گريه هايم را زير باران پنهان مي کنم


باز در انتظارم که بيايي


بيا تا پيش از اين نگاهم غريب نماند



-------------------------------------------------------------------------------------------------------


بالاخره يار آمد و دل را زغم در آورد ، من كه ديگه داشتم از دست مي رفتم ، از خواب بيدار شدم ، ديدم يار آمده و جاي من در رؤيايش خالي است ، گرچه مي دانستم كه واقعاً از كنارم پر نكشيده ولي باز با خود خواهم گفت كه اگر باز اين كار را تكرار كند ، بار ديگر به او خواهم گفت با خودم عهد مي بندم ، بار ديگر كه تو را ببينم ، بگويم از تو دلگيرم . ولي باز مي بينمش و گويم : بي تو ميميرم


--------------------------------------------------------------------------------------------------------


«قشنگي بارون............»



مي دونيي قشنگي راه رفتن زير بارون چيه؟؟؟



اينه كه مي توني با تمام وجود گريه كني



و كسي حتي يه قطره اشك تو رو هم نبينه


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------


عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست


-----------------------------------------------------------------------------------------------------


امشب خدا تو آسمون يه مهموني بزرگ ترتيب داده اما هنوز جشن شروع نشده چون يكي از فرشته ها اوون پايين داره نوشته هاي من رو مي خونه


+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/04ساعت 7:3 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفه مثل یه آهو توی صحره ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی رو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

پرت نشه فکر و خیالت

من همه قصه هام قصه توست

اگه  غمگینه همش از غصه توست

یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که یه دفه خیس نشی یخ کنه بال و پرت

نشکنی یه وقت

من تموم قصه هام قصه توست

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که آتیش عشق تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم

دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو بازم میگم برات انقده میگم که خسته شم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/03/06ساعت 1:10 بعد از ظهر
  به قلم: ارش  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T